می روم از کنارت...با کوله باری از خاطره. با بغضی که در تمام این سالها راه گلویم را بسته بود.
می روم با یک بغل عکس و نامه که همه یادگارهایی بودند برای باور روز هایی که با تو گذراندم.
اشک مسافر چشمان من است و من همچون خوابگردی بی هدف در پس کوچه های خاطره قدم
می زنم.
گردنبندت هنوز به گردنم است. نمی توانم لحظه ای از خود جدایش کنم. از آنروز که خودت آنرا به گردنم بستی هنوز از من جدا نشده.
هنوز صدایت را می شنوم. مثل گنجشکی در خانه قلبم لانه کرده ای.
چه کنم با دلم؟ با دلی که عادت کرده به صدایت...خو گرفته با خنده هایت...تک تک خاطراتت را در خود حفظ کرده .با دل بیچاره ام چه کنم؟
باید از تو متنفر باشم اما..عزیزی برایم هنوز. عزیز تر از همیشه