Armita
کاربر فعال

 وضعيت: آفلاين 29 آبان ماه ، 1388 تعداد ارسالها: 37 امتياز: 15740 تشکر کرده: 0 تشکر شده 1 بار در 1 پست
|
|
 |
بزرگي مي گفت: سال ها پيش از دهکده اي مي گذشتم. داخل کلبه اي مخروبه رفتم. زني پير و نابينا را ديدم که آنجا روي زمين نشسته بود. او زني کاملا بي چيز بود که در ميان فقر کامل زندگي مي کرد. با ديدن وضع رقت بار و تنهايي اش گفتم: مادر، بايد خيلي احساس تنهايي کني؟. او با صدايي که هنوز در گوشم صدا مي کند، گفت: به هيچ وجه. همسايه ها مرا دوست دارند و هر آنچه را که لازم است برايم انجام مي دهند.
با تعجب پرسيدم : اما مادر، وقتي که طوفان مي وزد و باران از سقف اين کلبه چکه مي کند، چطور به تنهايي زندگي مي کني ؟ او گفت: من احساس تنهايي نمي کنم قلب من در آفتاب و باران به طور يکسان خوشحال است. در کلام او چيزي بود که به من مي گفت اين زن پير نابينا و فقير داراي راز پنهان شادماني بود. کنارش نشستم و به چشمانش نگاه کردم. گفت: من احساس تنهايي نميکنم چرا که معشوق هميشه در کنارم است. در تاريکي و روشنايي، وقتي که همه در خواب هستن "او" را صدا مي زنم و "او" بي صدا مي آيد. با "او" حرف مي زنم. با داشتن "او" به چيزي نياز ندارم. "او" همه چيز در همه چيز است. همچنان که به سخنانش گوش مي دادم چشمانم پر از اشک شده بود. صدايم مي لرزيد. مي دانستم در آنجا فردي زندگي مي کند که خداوند براي او تنها واقعيت زندگيست.
او گفت: هر آنچه خير من باشد، خداوند برايم پيش مي آورد و هرچه برايم پيش آيد، از جانب خداوند براي خير من است. بدون خداوند هيچگونه شادي حقيقي وجود ندارد. آرامش ما، در اراده و خواست او نهفته است و هرچه بيشتر با خواست "او" هماهنگ شويم سرور معنوي بيشتري روح ما را سيراب خواهد کرد.
حالا به نظر شما کي نابيناست؟ |
|
|